عوامل مؤثر بر نظریه‌پردازی و بررسی تاثیرات برآمده از واقعیت اجتماعی بر رشد نظریه‌پردازی در ایران

حامدقنبري كلاشي دانشجوي كارشناسي ارشد علوم اجتماعي دانشگاه بوعلي همدان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه

برای تبیین پدیده‌ها و جهت نیل به تولید علم، هیچ چاره‌ای جزء نظریه‌پردازی نیست. تمدن ایران، سازوکار بزرگ‌ترین نظام‌های علمی را در خود پدید آورده و شخصیت‌های فاخری را در حوزه‌های مختلف علوم محض، علوم عقلی، علوم نقلی و شرعی پرورانده است. این که ما در سده‌های اخیر گرفتار فقر علمی - به نحو عام -‌‌‌ و فقر تئوریک و نظریه‌پردازی – به طور خاص – هستیم، بسیار آزاردهنده و در همان حال، مسئله اساسی و جدی است.

در پاسخ به این سوال که چرا ما به این نقطه رسیده‌ایم، نظرات متعددی بیان شده است، نظراتی که هر کدام به ابعاد خاصی پرداخته. با توجه به این که ما در این تحقیق به دنبال عوامل مؤثر بر رشد نظریه‌پردازی و موانع آن در ایران هستیم، و اگر بخواهیم تمامی آن موانع را بررسی کرده، کاری بس دشوار است، لذا در این کار تحقیقی به چند تا از موانع اساسی که بر سر راه رشد نظریه‌پردازی در حوزه علوم اجتماعی در ایران بوده، پرداخته و به آن اکتفا می‌کنیم. در این تحقیق ما به دنبال پاسخ دادن به این سؤالات خواهیم بود که:

1)   آیا رشد علم و نظریه‌پردازی، منوط به انباشتگی علمی است

2)   آیا رشد نظریه‌پردازی با واقعیت‌های اجتماعی در ارتباط است

3)   آیا رشد نظریه‌پردازی در ارتباط است با رشد خردگرایی در ابعاد مختلف یک جامعه

برای پاسخ‌دادن به این سؤالات ما از سه نظریه کهولت تمدن، افول عقل‌گرایی و حمله مغول بهره خواهیم برد.

 

نظریه کهولت تمدن

مدعیان این نظریه معتقدند که، پیری و کهولت تمدن اجتناب‌ناپزیر است. تمدن‌ها در برابر مشکلات جدیدی که به وجود می‌آیند، تاب مقاومت ندارند و از بین می‌روند و امیدی به حفظ آن‌ها نیست.

 

 

نظریه حمله مغول

طرفداران این نظریه مدعی هستند که، تهاجم مغول، آثار زیانباری را برای تمدن اسلامی - به طور اعم - و تمدن ایرانی – به طور اخص – به وجود آورده، از جمله:

1)   تخریب شبکه آبیاری

2)   تبدیل اقتصاد کشاورزی به اقتصاد صحرانشینی

3)   تقلیل جمعیت شهرنشینی و...

 

نظریه افول عقل‌گرایی

عده‌ای با رویکرد تاریخی، علل افول تمدن اسلامی – به طور اعم - و تمدن ایرانی - به طور اخص - را به اواسط قرن پنجم هجری باز می‌گردانند و آن را در عقب‌گرد دولت عباسی از گرایش عقل‌گرایی و فلسفی اعتزالی به رویکرد ظاهرگرایی دینی و متشرعانه اهل حدیث پی می‌جویند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بیان مسئله

نظریه‌پردازی در حوزه علوم انسانی در ایران در تمام حوزه‌ها بسیار ضعیف بوده، برای مثال، در حوزه جامعه‌شناسی، امروزه پس از گذشت بیش از هشتاد سال از طرح جامعه‌شناسی در ایران، هنوز دارای مشکلات و نارسایی‌های بسیاری است که می‌توان به چند مورد از آن به شرح ذیل اشاره کرد:

1)   کم‌تر نظریه‌ای برای تبیین مسائل متعدد ایران در حوزه‌های مختلف جامعه‌شناسی از درون تحقیقات اجتماعی نظام‌یافته و مبتنی بر سلسله‌ای از قوانین تجربی یا تحلیلی به دست آمده است

2)   در حوزه آموزشی، مدرسان و اساتید جامعه‌شناسی در انجام تحقیق یا راهنمایی و مدیریت تحقیقات مربوط به تحصیلات تکمیلی دانشجویان فوق‌لیسانس و دکتری در مسائل اجتماع هیچ طرح نظری را دنبال و وارسی نمی‌نمایند

3)   کم‌تر یافته پژوهشی توانسته است به وارسی و آزمون طرح نظری کلان و فرانظریه‌ای در ارتباط با مسائل متعدد و متنوع جامعه در ایران بپردازد

عمده‌ترین هدف این نوشتار پرداختن به عوامل مؤثر بر ایجاد نظریه در حوزه علوم اجتماعی بویژه جامعه‌شناسی و نیز بررسی تاثیرات برآمده از واقعیت اجتماعی بر رشد نظریه‌پردازی در ایران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل اول

 

 

روی شاخ غول نشستن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در اشاره به اهمیت توجه به تاریخ علم، دکتر داوود فیرحی، تاکید می‌کند: نظریه‌پردازی هیچ وقت بالبداهه صورت نمی‌گیرد، بلکه بسیاری از نظریه‌ها در ادامه تلاش‌های علمی سایر محققان در طول تاریخ و به صورت ترکیبی از چند نظریه شکل می‌گیرد لذا نباید نظریه‌پردازی را نفی گذشته دانست یا زمینه بهره‌گیری آزادانه نظریه‌پردازان از دانش جهانی را محدود کرد. و در جایی دیگر می‌افزاید: یک نظریه وقتی نظریه است که پایش در تاریخ خودش باشد.

یکی از مؤثرترین دلایل تولید نظریه در زمینه خاصی، وجود پس زمینه های تاریخی -فکری آن درگذشته است و غنای فکری آن موضوع نزد گذشتگان، زمینه ساز تساهل تولید نظریه در باب آن می باشد. آزاد ارمکی سهم زمینه اجتماعی نظریه های پیشین(اعم از اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی) و البته شخصیت نظریه پرداز را، از تاثیرگذارترین عوامل بر نظریه پردازی می داند. «در علوم نظری و انسانی، تاریخ علم نقش اساسی در فهم و درک آن ایفا می کند، زیرا لازمه فهم جایگاه فعلی این علوم، داشتن درک صحیح از تاریخ علم وشناخت تحولات وتغییرات آن است. نظریات وآراء علمای گذشته در شکل گیری وضعیت جدید آن به طور مستقیم تاثیر- مثبت یا منفی – داشته است.

به این لحاظ است که می توان تاریخ جامعه شناسی، تاریخ علوم سیاسی، تاریخ روانشناسی، تاریخ فلسفه و دیگر شاخه های علوم انسانی را بخشی از این علوم به حساب آورد. به عنوان مثال، درجامعه شناسی، با اندیشه بزرگانی چون مارکس، وبر، دورکهایم، پاره تو، آلکساندر، هابرماس، گیدنز و دیگران روبرو می شویم که اندیشه این متفکران ریشه درآراء متفکران پیشین آنها دارد. به عنوان مثال، بررسی اندیشه هابرماس، متفکراجتماعی معاصر، بدون درک صحیح ازاندیشه اجتماعی هگل، مارکس، پارسونز و دیگران به سادگی امکان پذیر نیست. مطالعه اندیشه مارکس نیز به فهم اندیشه هگل، فوئرباخ و دیگر متفکران قرون هفدهم و هجدهم میلادی بستگی دارد. با اینکه هر اندیشمندی درظرف زمانی و مکانی خاصی زندگی کرده و از شرایط محیطی اجتماعی زمان خود متاثر شده است، ولی در بعضی از سطوح آراء و نظریات اندیشمندان گذشته، ساختار اندیشه او را جهت داده اند. پس هر متفکری در عین حال که به زمان و مکان خاصی تعلق دارد، ولی از تاریخ، فرهنگ و شرایط محیطی جامعه خود نیز تاثیر گرفته است.»(آزادارمکی، تقی، اندیشه اجتماعی متفکرین مسلمان از فارابی تا ابن خلدون، سروش، 1366، ص19)       

شاید این سؤال پیش بیاید پس آنهایی که خودبنیان گذاران علمی خاص بوده اند گذشته ای درآن زمینه وجود ندارد که مورد استفاده آنها بوده باشد. درجواب باید گفت که اولا، بنیا‌ن‌گذاران یک علم، مسائل و بحرانهایی را که توجه خاصی به آن می کردند و در صدد حل آن بر می آمدند خود منجر به علمی می شد، که مصداق آن علم جامعه شناسی است. دوماَ آنها از تجربه و فکر اندیشمندانی از علوم دیگر استفاده می کردند مثل مارکس که از افکار فلسفی هگل و مادی گرایی فوئرباخ به بینش جامعه شناختی ماتریا لیسم تاریخی رسید.

از گفته های بالا نتیجه گرفته می شود که دو عامل درایجاد و تولید نظریه ای خاص نقش دارند یکی تاثیرپذیری نظریه پرداز از بستر فکری موجود درآن زمینه خاص و دیگری گذشته  تاریخی آن موضوع می باشد(البته عوامل دیگری نیز همچون استعداد و نیز علاقه محقق به نظریه پردازی درزمینه های خاصی وجوددارند).

پس«مطالعه ی تاریخ علم، نوعی سرگرمی فکری نیست، بلکه ابزار لازم اندیشه سازی است. تولید اندیشه بدون مطالعه ی قالب های فکری گذشته  امکان پذیر نیست. آنان که اندیشه سازی کرده اند(موفق یا ناموفق)بیشترین تأثیر را از تاریخ  علوم و معارف پذیرفته‌اند. با قدری تأمل، حضور اندیشه های پیشین در تفکرات جدید مشاهده می شود.

جامعه شناسی امروز نیز ترکیبی از جامعه شناسی قرن های گذشته و علایق و تأملات جامعه شناسی نوین است. هابر ماس و گید نز در اروپا و الکساندر، کالینز، کلمن و ریتزر در آمریکا مدعی اند که مطالعه ی آثار جامعه شناختی پیشین، سنگ آغازین طرح نظریات جدیدشان بوده است. ترنر، از اثباتیون جدید، مدعی است که کاستی های موجود جامعه شناسی از بی توجهی به اندیشه های اسپنسر و اگوست کنت ناشی می شود. به نظر او با مطالعه ی آثار کنت و اسپنسر جامعه شناسی جهت صحیح و علمی خویش را خواهد یافت. مصداق دیگر این نحوه تفکر، قضاوت در مورد اندیشه ی متفکران مسلمان چون بیرونی و ابن خلدون است. زیرا به نظر می آید یکی از نقص‌های آشکار جامعه‌شناسی امروز در ایران(و کشورهای اسلامی)نادیده گرفتن نظریه های اجتماعی ابن خلدون و دیگر اندیشمندان مشرق زمین است. با ملاحظه ی آثار این متفکران، جهت گیری نوینی در جامعه شناسی جدید رخ خواهد نمود. پیدایش و گسترش مطالعات ترکیبی، اهمیت توجه به آثار فکری گذشتگان را هم در زمینه های علمی بویژه در حیطه ی جامعه شناسی نمایان تر کرده است. مطلب مهم در نحوه ی بررسی و ارزیابی اندیشه ها و در نهایت سازگار نمودن آنهاست. به عنوان مثال، ساختگرایان و کارکردگرایان جدید – گیدنز و الکساندر- از تلفیق اندیشه های متفکران دوره های پیشین، دیدگاه نوینی ابداع کردند.»(آزادارمکی، تقی، اندیشه اجتماعی متفکرین مسلمان از فارابی تا ابن خلدون، سروش، 1366، ص25-24)

نیوتن‌ خود را بر روی شاخ غول‌های علمی دنیا می‌دید و بر خلاف کوهن معتقد بود که، علم به صورت انباشتی رشد می کند و همان طور که گفته شد در ایران هیچ بازنگری نسبت به آراء بزرگان اندیشه بالاخص بزرگانی که در زمینه ی اجتماعی، کلامی برای گفتن داشته‌اند، نشده است و همین خود از دلایل عدم تولید نظریه در ایران است. و اگر کسانی مدعی شوند که نظریات گذشتگان کهنه شده و جواب گوی حل مسائل امروز را ندارد باید در جوابشان گفت که: نظریه ها به طور مطلق نمی میرند و هر زمان ممکن است بخشی از عناصر آن ها در ایجاد نظریه ی جدیدی به عاریت گرفته شوند.

اغراق نیست اگر بپذیریم که بسیاری از متفکران معاصر با بررسی اندیشه ارسطو وافلاطون به نظریات جدیدی دست یافته اند و به یقین مطالعه اندیشه ی ابن خلدون و بیرونی از طرف محققان ایرانی(و اسلامی) میتواند آنها را به تولید نظریه هایی در زمینه ی مسائل روز سوق دهد. درایران استفاده از آراء اسلاف خود زیاد نمایان و برجسته نیست و متاسفانه در جاهایی هم که متفکران ما به اندیشه بزرگان سلف خود رجوع کرده‌اند، قسمت‌هایی از آن را به عاریت نگرفته، تا استفاده لازم از آن گرفته شود و نظریه‌ای جدید برای مناسبات روز تهیه شود، بلکه به صورت کاملا نابجایی، نظریه‌ای از اسلاف خود را در زمان خود به کار برده و دقیقا تکرار نظریه پیشین بوده است برای مثال زمانی که،«ابونصر فارابی، در آغاز دوره اسلامی و در دوره‌ای که بحران جانشینی پیامبر اسلام ژرف‌تر می‌شد، کوشش کرد با تاسیس فلسفه مدنی، نظریه‌ای برای این بحران تدوین کند. این نظریه، در آغاز سده چهارم، معنایی داشت، اما زمانی که خواجه نصیر طوسی، در آستانه یورش مغولان، و جلال‌الدین دوانی، دهه‌ای پیش از برآمدن صفویان، فقراتی از نوشته‌های فارابی را در رساله‌های خود تکرار می‌کردند، سخنان آن‌ها معنایی نداشت.»«طباطبایی، سیدجواد، درآمدی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، 1388، ص 176»

و نیز«در زمانی که شبح خردگرایی جدید، که بسط عقل دکارتی بود، در دروازه ایران ایستاده بود، فیلسوف این دوره، حاج ملا هادی سبزواری، و شاگردان پرشمار او تعلیقه‌ای بر حاشیه‌های رساله‌های صدرالدین شیرازی می‌افزودند. بدیهی است که تکرار عناصری از سنت قدمایی در برابر عقل دکارتی، حتی در برابر شبح آن، راه به جایی نداشت»(طباطبایی، سیدجواد، درآمدی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، 1388، ص 177)

ما در غرب شاهد آن هستیم که متفکران اجتماعی مختلف را هر کدام در سبد بینش های خاصی قرار می دهند و یک نوع تقسیم بندی و شفاف سازی در زمینه ی بینش های خاص صورت می گیرد و در هر بینش خاصی بنیانگذارانی موجود است و بقیه هر کدام در گسترش آن بینش نقشی را ایفا می کنند، ولی در مورد ایران قضیه کاملاً متفاوت است و حتی عده ای با طرح نظریات فارابی و ابن سینا و اصل قلمداد کردن دیدگاههای فلسفی آنها، آراء فرهنگی و اجتماعی صاحب نظرانی چون بیرونی، ناصر خسرو، طبری، یعقوبی، مسعودی و واقدی را غیر معقول می دانند. آنها بر این عقیده اند که اندیشه ی اجتماعی یا فلسفه اجتماعی غیر علمی است در صورتی که درست آن است که ضمن طرح همه دیدگاه‌ها در یک نگاه تاریخی، به طرح اندیشه های متفکرانی پرداخت که هر کدام توانسته اند به شکلی آراء و نظریات گوناگونی را در حوزه های علوم اجتماعی مطرح کنند و این خود عاملی است برای ایجاد نظریه ی محکم در حوزه ای خاص، یعنی بنیانگذاری نظریه ای توسط یک متفکر و پیراستن آن توسط آیندگان، به قول آرتور کوستلر«وقتی که فکری دو نیمه شد هر دو نیمه ارزش خود را از دست می دهند»(کوستلر، آرتور، خوابگردها، ترجمه منوچهر روحانی، تهران جیبی، 1361، ص16)

همان مسئله ای که ابن خلدون نیز بر آن واقف بود.«بنابر این اگر مسائل آن را (علم عمران) به کمال بیاورم و امثال و نظایر آنرا از دیگر فنون باز شناسیم، توفیق و هدایتی از جانب خدای خواهد بود. و اگر در شمردن مسائل آن، نکته ای فوت شد و آنرا با مسائل دیگر اشتباه کنم، بر خواننده محقق است که در اصطلاح آن بکوشد، ولی فضل تقدم به من اختصاص دارد، چه من راه و روش تحقیق را گشوده و آنرا برای دیگران روشن و آشکار ساخته ام و خدای هر که بخواهد به نور خود راه می نماید»(ابن خلدون، عبدالرحمان، مقدمه ابن خلدون، ترجمه پروین گنابادی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1359، ص 74)

همچنان که گفته شد لازمه ی ارزیابی درست تاریخ و فرهنگ، ایجاد مؤانست با گذشتگان آن فرهنگ و جامعه است، ایرانیان کذشته از عدم مؤانست با بزرگان تاریخ اندیشه خود در حوزه علوم اجتماعی، آنان با توجه به این‌که در طول قرون گذشته دارای گرایشات غرب ستیزی بوده اند، از این رو امکان مؤانست و تعامل فرهنگی لازم را با غرب  پیدا نکرده و این خود از دلایل عدم دسترسی به منابع لازم برای ایجاد و تولید نظریه می‌باشد.

 

 

 

فصل دوم

 

 

دیالوگ واقعیت اجتماعی و تولید نظریه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرا رسیدن انقلاب صنعتی در غرب و متعاقب آن بروز بحران های اجتماعی تازه نشات گرفته از آن، متفکران را واداشت که برای حل مسائل و بحران های اجتماعی ایجاد شده راه حل هایی ارائه دهند و این خود از دلایل ایجاد تولید نظریه هایی در زمینه ی مسائل اجتماعی شد و برای همین است که ما شاهد ظهور علمی به نام جامعه شناسی پس از تبلور انقلاب صنعتی در غرب هستیم. پس باید پذیرفت که بین واقعیتهای اجتماعی و تولید اندیشه ها در آن زمینه رابطه ی دیالکتیکی وجود دارد.

«اندیشه ی  بشری (علمی و غیر علمی) در شرایط گوناگون به وجود آمده و با تغییر شرایط، اندیشه نیز تغییر می یابد. در صورت تغییر یکی از عوامل و عناصر ساختی، اندیشه  بشری و جهت گیری آن عوض می شود. اندیشه ی حادث شده بر شرایط موجود اثر می گذارد و در آنها تغییر ایجاد می کند. در این صورت بین اندیشه و واقعیت های اجتماعی رابطه ی دیالکتیکی وجود دارد. واقعیت ها زمینه ساز پیدایش پدیده های جدید می شوند. اگر مجموعه ی شرایط موجود در قرن17و18 میلادی را احیا کنیم، اندیشه ی مارکسیستی، اومانیستی و سوسیالیستی عینیت خواهند یافت. با پیدایش این سه دیدگاه فکری، شرایط جدید سیاسی، اجتماعی و تاریخی ایجاد می شود و جهت گیری های جدیدی را در جامعه موجب خواهند شد. تغییر شرایط از قرن18 به قرن19و20 زمینه ساز پیدایش مکاتب و دیدگاه های جدیدی شده است. بدین لحاظ است که در پایان قرن بیستم با فرض و پیدایش تفاوت در شرایط سیاسی و اجتماعی، حیات تفکر مارکسیستی دچار ابهام می شود و با ایجاد بحران فکری و اجتماعی نظام های کمونیستی، تحولات سیاسی رخ می دهد و نظام های سیاسی اجتماعی با توجه به شرایط جدید بوجود می آید. رابطه ی دیالکتیکی بین واقعیت اجتماعی (شرایط و پیدایش نظریه) و اندیشه و دیدگاه های فکری، ما را ملزم به مطالعه و شناخت تاریخ اندیشه ها می کند»(آزادارمکی، تقی، اندیشه اجتماعی متفکرین مسلمان از فارابی تا ابن خلدون، سروش، 1366، ص 22-21)

پس تکرار خواهیم کرد که از عوامل اصلی ایجاد و تولید نظریه رابطه ی دیالکتیکی بین یک واقعیت اجتماعی و اندیشه در باب آن است.

همچنان که گفته شد، پیامدهای ناشی از انقلاب صنعتی در غرب، زمینه‌های پیدایش نظریاتی را در عرصه علوم اجتماعی به وجود آورد. صنعتی شدن غرب، هم به طور مستقیم و هم به طور غیرمستقیم، بر رشد نظریه‌پردازی در علوم انسانی تاثیر‌گذار بوده، برای مثال، ظهور و تولد علم جامعه‌شناسی در غرب را باید مدیون صنعتی شدن آن دانست. از یک طرف پیامدهای صنعتی شدن در غرب، مستقیما بر رشد نظریات جامعه‌شناسی تاثیر گذاشت، برای مثال، پیامدهای ناشی از رشد صنعت در غرب و پیچیده شدن جوامع غربی، همچون رشد دیوان‌سالاری، معنا پیدا کردن مفهوم ازخودبیگانگی، معضلات ناشی از رشد شهرنشینی، انفجار جمعیت، رشد خانواده هسته‌ای و گسست از خانواده گسترده سنتی و... همگی ایده‌هایی را برای اندیشمندان کلاسیک جامعه‌شناسی و نیز جامعه‌شناسان متاخر ایجاد کرد و زمینه رشد نظریه‌پردازی را برایشان فراهم ساخت. مارکس ازخودبیگانگی را مطرح می‌کند، دورکیم و تونیس از همبستگی ارگانیک در مقابل همبستگی مکانیک صحبت می‌کنند، وبر بحث دیوان‌سالاری را پیش می‌کشد، مکتب شیکاگو معضلات شهری را بررسی می‌کند، مکاتب مختلف جامعه‌شناسی، کارکردگرایی، ساختارگرایی، تضادگرایی، کنش‌متقابل‌نمادین و... شکل می‌گیرند که همگی آن‌ها ریشه در واقعیت به وجود آمده عصر خود دارند. و اما از طرفی دیگر گذشته از پیامدهای صنعتی شدن در غرب که زمینه‌هایی را برای نظریه‌پردازی فراهم کرد، صنعتی شدن به طور غیرمستقیم از طریق رابطه متقابل با رشد علم پوزیتیویستی، بر روی رشد نظریه‌پردازی در حوزه علوم انسانی تاثیر گذاشته. علم پوزیتیویستی به کمک صنعتی شدن آمده و پیامدهای ناشی از صنعتی شدن را تقویت کرده، برای مثال، تغییر در روابط کار، که ازخودبیگانگی جزئی از آن است، را تشدید می‌کرد و از طرف دیگر، رشد علم پوزیتویستی، چارچوب‌هایی را به عنوان سرمشق برای نظریه‌پردازان در علوم انسانی فراهم ساخت. در غرب با قدرت گرفتن بیش اثباتی در حوزه ی تجربی این ایده را در ذهن محققان اجتماعی ایجاد کرد که بینش اثباتی را می شود در حوزه ی علوم اجتماعی نیز بکار برد و برای همین هم هست که اولین نظریه پردازان اجتماعی اثبات گرا نیز بوده اند، مانند سن سیمون و اگوست کنت. به قول آزاد ارمکی«به لحاظ نظری، عده ای پیدایش ورشد جامعه شناسی را با تسلط تفکر اثباتی بر علوم انسانی مترادف می دانند. این گروه که به عنوان اثباتیون نامیده شده اند، معتقدند علمی شدن جامعه شناسی ناشی از تحصلی شدن آن است»(آزادارمکی، تقی، اندیشه اجتماعی متفکرین مسلمان از فارابی تا ابن خلدون، سروش، 1366، ص 20)

و نیز هربرت مارکوزه، در کتاب خرد و انقلاب، به این مسئله اشاره کرده و گفته:«نظریه اجتماعی جدید در سده نوزدهم، بزرگ‌ترین انگیزش را از پوزیتیویسم گرفت. جامعه‌شناسی از این پوزیتیویسم ریشه گرفت و تحت تاثیر آن به گونه یک علم تجربی مستقل تحول یافت.»(مارکوزه، هربرت، خرد و انقلاب، ترجمه محسن ثلاثی، 1388، ص334)

همان‌طور که گفته شد، مشکلات انقلاب صنعتی در غرب منجر به پیدایش نظریه هایی خاص در عرصه ی جامعه شناسی شد که این نظریه ها در قالب نظریه های اساسی جامعه شناسی انگشت شمار جای گرفتند و بعد از چند قرن کشورهای غیر جهان اول بصورت اعم و ایران به صورت اخص دچار این بحران ها شدند و اما از طرفی، ایجاد پیشاپیش نظریه های اساسی و مقبول در زمینه ی جامعه شناسی خود به خود عرصه را برای تولید نظریه تنگ کرده است. برای اثبات مدعایم همین کافی است که کشوری همچون روسیه نیز در ردیف ضعیف ترین کشورهای تولید نظریه در عرصه جامعه شناسی قرار دارد و این را باید به حساب دیر آمدن روسیه در جرگه ی صنعتی شدن گذاشت. و ار طرف دیگر، زمینه‌های فوق‌الذکر که در ظهور و پیدایش جامعه‌شناسی و رشد نظریه‌پردازی در غرب مؤثر بوده، در ایران یافت نمی‌شد و به نوعی عدم وجود این زمینه‌ها را می‌توان به حمله مغول به ایران بازگرداند، حمله‌ای که آثار زیانباری را از جمله: تبدیل اقتصاد کشاورزی به اقتصاد صحرانشینی، تقلیل جمعیت شهرنشین، تخریب شبکه آبیاری، کاهش رشد دیوان‌سالاری و... را برای ایران به ارمغان آورد، برای مثال یکی از آثار زیانبار حمله مغول، که در بالا به آن اشاره شد، تقلیل جمعیت شهری است. جمعیت شهری را خیلی از اندیشمندان اجتماعی به نوعی مترادف با صنعتی‌شدن می‌دانند. به قول مایکل تودارو«توسعه اقتصادی – تاریخی اروپای غربی و ایالات‌متحده با تغییر مکان نیروی کار از مناطق روستایی به مناطق شهری همراه بود و درواقع اغلب بر حسب این جابه‌جایی مشخص می‌شد. این کشورها، دارای یک بخش روستایی بودند که تحت تسلط فعالیت‌های کشاورزی قرار داشت و یک بخش شهری که بر صنعتی‌شدن تاکید داشت، علامت مشخصه توسعه اقتصادیشان تخصیص مجدد تدریجی نیروی کار کشاورزی به صنایع از طریق مهاجرت از روستا به شهر، هم داخلی و هم بین‌المللی بود. بنابراین شهرنشینی و صنعتی‌شدن مترادف هم شدند.»(تودارو، مایکل، توسعه اقتصادی در جهان سوم، ص 289)

با توجه به مطالب فوق‌الذکر می‌توان گفت که، چون بین واقعیت‌ها و اندیشه‌ها رابطه‌ای دیالکتیکی وجود دارد، پس عدم وجود واقعیت‌های زمینه‌ساز اندیشه، می‌تواند عدم ظهور و رشد نظریه را به دنبال داشته باشد. و اما جاهایی هم که زمینه‌هایی برای رشد نظریه‌پردازی فراهم می‌شد، به دلیل عدم درک صحیح اندیشمندان ما از واقعیت و موقعیت تاریخی خود، نظرات ناکارآمدی ارائه می‌دادند، برای مثال، در عرصه نظریه‌پردازی سیاسی، زمانی که همچون نظریه‌پردازان غرب، مثل توماس مور و ماکیاولی، که بر اساس مناسبات روز، نظریه‌پردازی می‌کردند، ما نیز نیاز به نظراتی مشابه داشتیم، اما نظریه‌پرداز ما در ایران جلال‌الدین‌ دوانی بود که به قول سیدجواد طباطبایی«دهه‌هایی پیش از برآمدن صفویان و در دوره‌ای به تجدید مراسم حکمت عملی پرداخت که با پیوندهایی که میان آق‌قوینلوها و جمهوری ونیز برقرار شده بود، ایران، به ضرورت، در مناسبات با دولت‌های ملی اروپا وارد می‌شد که منطق آن با حکمت عملی آخرالزمان سده‌های متاخر اسلامی سازگار نبود. دوانی، در غفلت و تغافل به سرشت این مناسبات، اهل تحشیه و تعلیقه‌نویسی بود و بدیهی است که نمی‌توانست تصوری از سرشت دوران جدید و منطق مناسبات آن داشته باشد. او، در حکمت عملی، با ساده لوحی، سنتی را دنبال می‌کرد که با خواجه نصیر طوسی آغاز شده بود و ویژگی عمده آن، گسست میان نظر و عمل در قلمرو حکمت عملی و اندیشه سیاسی بود.»(طباطبایی، سیدجواد، درآمدی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، 1388، ص251)

پس از یک طرف، عدم وجود زمینه‌هی نظریه‌پردازی و از طرف دیگر، عدم درک صحیح اندیشمندان ما از مناسبات واقعیات روز، درخت اندیشورزی را در ایران خشکاند.

 

واقعیت‌های بنیادین اجتماعی

مکتب شیکاگو

صنعتی شدن

                                                                                                                                                                 

 

 

رشد نظریه‌پردازی

( ظهور جامعه‌شناسی )

علم پوزیتیویستی   

 

 


                                                                                                        

 

 

 

 

 

 

فصل سوم

 

 

خردگرایی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فلسفه، شرع، تصوف و خردگرایی

عمده‌ترین دلیل عدم نظریه‌پردازی، دلایل تاریخی و فرهنگی است. تجارب تاریخی نشان می‌دهد که کشورهای موفق در نظریه‌پردازی(انگلیس، آلمان و فرانسه)همان کشورهایی هستند که بزرگ‌ترین و مهم‌ترین فیلسوفان را در تاریخ فلسفه خود دارند و این یک پشتوانه فکری است. و فیلسوفانی هم که متعلق به این کشورها نبوده‌اند، به نوعی گذارشان به این کشورها افتاده و از کتابخانه‌ها و منابع اصلی در این کشورها استفاده کرده‌اند. در این سه کشور بستر و پشتوانه مناسبی برای کار فکری وجود دارد. در آنجا کار فکری تبدیل به یک سنت شده است.                                                                                                           

یکی از موانع رشد نظریه پردازی در ایران چیرگی متشرعان بر فلاسفه و متفکرین دیگر در اعصار مختلف بوده است. بعد از حمله ی مغول به ایران تا به حال در تمام اعصار متشرعان به نوعی چیرگی کاملی بر فکرت پردازی داشته اند و این چیرگی همچنان به قوت خود باقی است، این در حالی است که کشورهایی که به توسعه جامع دست یافته اند، از ابتدا در تفکر و فلسفه رشد کرده و در واقع رشد فلسفه، زمینه ساز رشد نظریه پردازی در ابعاد دیگر فکری آنها بوده. و اما چون ما در طول تاریخ فاقد چنین زمینه و بستری بوده ایم، پس عدم رشد درخت نظریه پردازی در ایران بدون وجود ریشه های آن کاملأ توجیه پذیر است.

نظرات و آراء علمای گذشته، درشکل گیری وضعیت جدید علم و نظریه پردازی، تاثیر مثبت یا منفی داشته اند، برای مثال، با توجه به اینکه، به نوعی مادر علوم را باید فلسفه  دانست، می توان اشاراتی به پیکار بی امان غزالی و دیگر متشرعان در مقابل فلاسفه داشت، پیکاری که ریشه های درخت اندیشورزی را خشک کرد. به قول سید جواد طباطبایی:

«اگر چه به دنبال پیکار بی امان غزالی، در ایران، مشعل خردگرایی، که فیلسوفان افروخته بودند، یکسره خاموش نشد، اما لاجرم آسیبی جدی بر آن وارد و... به تدریج شرع به ضابطه‌ای برای فهم عقل تبدیل شد»(طباطبایی، سیدجواد، درآمدی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، 1388، ص113)

چیرگی متشرعان در طول تاریخ، عاملی سوء، در رشد اندیشورزی در ایران بوده، در غرب، عقل دکارتی بر جامعه حاکم شد و در ایران، به حکم حکمای متشرع زده، بنیان گذار فلسفه اشراق، شیخ شهاب الدین سهروردی، به دار آویخته می شود.

رزنتال در مقاله‌ای با ذکر این نکته که یگانه تفسیر مجاز از اسلام را فقیهان عرضه کرده‌اند و همین تفسیر بر همه وجوه حیات اجتماعی جامعه اسلامی(ایرانی)اشراف دارد و در حکومت اسلامی(ایرانی)نیز ریاست دینی و دنیوی با خلیفه است، گفته بود که«بنابراین، نمی‌توان امیدوار بود که در اسلام نظریه سیاسی مستقلی تدوین شود»«Erwin I.J.Rosenthal, some aspects of Islamic political thought, studia semitica, vol. I,p.17»

پیکار بی‌امان متشرعان با فلاسفه، کارزار اندیشورزی را از اندیشورزان آگاه به مناسبات روز، در اعصار آتی، خالی کرد، برای مثال، در عصر صفویه، روشن اندیش ایران، فضل الله روزبهان خنجی اصفهانی بود. همتایان فضل الله روزبهان در غرب، همچون توماس مور و ماکیاولی، به دنبال نظریه پردازی سیاسی برای مناسبات دوران جدید بودند، اما فضل الله روزبهان، اصل نظری نوی برای مناسبات روز نداشت.

فضل‌الله، به جای ریختن طرحی نو از روی مناسبات جدید روز، در پی تجدید نظریه خلافت بود، پس«درست در زمانی که، مغرب زمین با تکیه بر اندیشه نوین و شیوه های نوین اندیشیدن درباره عالم و آدم از خواب گران سده های میانه بیدار می شد، ایران زمین، به همراه مجموعه کشورهای حوزه تمدن و فرهنگ اسلامی در سراشیب سقوطی که با حمله مغولان آغاز شده بود، به جای رویارویی با چالش مغرب زمین، به تنش بی سرانجام در درون کشورهای اسلامی رانده شد»)طباطبایی، سیدجواد، درآمدی براندیشه سیاسی در ایران، 1388، ص270(

اصالت نقلیات اهل شریعت نمی تواند ما را به خردورزی سوق دهد، برای مثال ما مبانی حکمت عملی یونانی خردگرایی غیر ملتزم به دیانت را داریم که، اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن آنها، اخلاق و سیاست شهرهای یونانی بود و موضوع گفتگوی میان شهروندان می توانست باشد. اما بر عکس، موضوع علوم شرعی، شریعت غیر قابل تغییر الهی است و خردورزی در آن از محدوده خاصی در استنباط برخی احکام جزئی از کلیات فراتر نمی رود. پس همچون شهروندان یونانی، شهروندان دنیای اسلام به طور اعم و شهروندان ایرانی به طور اخص، نمی توانند موضوعات شرعی را، موضوع گفتگوی میان خود قرار دهند. پس می توان گفت که، نفوذ شرع در جامعه ایران به جای فلسفه، در طول تاریخ، عاملی بوده بر سر راه اندیشورزی.

بر خلاف فلسفه که انسان‌ها را به تامل و اندیشورزی سوق می‌دهد، تشرع‌زدگی جامعه ایران، مردم را به عدم اندیشورزی سوق می‌دهد. ابن مقفع در عبارتی شگفت‌انگیز می‌نویسد که«ما به علم یقین و عاری از شائبه شک، می‌دانیم که عامه مردم هرگز نمی‌توانند به خودی خود به مصلحت دست پیدا کنند و این صلاح آنان جز از جانب امام نمی‌تواند بیاید»)صحابه، ص63(

و اما گذشته از چیرگی متشرعان برجامعه، در اعصار مختلف، می توان از تاثیرات سوء تصوف، در رشد اندیشورزی، در ایران، نیز یاد کرد. به قول سیدجواد طباطبایی«نزدیک به یک هزاره، سایه بلند و سنگین عرفان برپیکر آگاهی‌یابی ایرانیان گسترده بوده است و به لحاظ فرهنگی هیچ نمودی را در تاریخ ایران نمی‌شناسیم که به اندازه عرفان سده‌های متاخر سهمی در تکوین وجدان نگونبخت ایرانی داشته باشد. نقش دوگانه اندیشه عرفانی، در آغاز دوره اسلامی، در سده‌های متاخر، بویژه با نقادی حافظ، که به نوعی پایان اندیشه عرفانی را اعلام می‌کرد، به اخلاق بی‌اخلاقی و دنیاداری دنیاگریزانه تقلیل پیدا کرد و با سیطره آن همه راه‌های آگاهی‌یابی بسته شد. این که نقادی حافظ از عرفان مبتذل نتوانست از دیدگاه اندیشه‌ای خردگرای بسطی یابد و بویژه این که همین نقادی از عرفان در درون نظامی از اندیشه عرفانی فهمیده شد، مبین این نکته اساسی در تاریخ آگاهی ایرانیان و مراتب ان است که خروج از اندیشه عرفانی با امکانات نظام سنت قدمایی غیر‌ممکن شده بود و همین امر موجب شد که آن‌گاه که ایران در دارالسلطنه تبریز در آستانه دوران جدید تاریخ خود قرار گرفت، بسط اندیشه خردگرایی ممکن نباشد.»)طباطبایی، سیدجواد، درآمدی بر اندیشه سیاسی در ایران، 1388، ص211(.

پس ریشه های تالی های فاسد تصوف، بعدها کار دست ایران داد، آنگاه که ایران در دارالسلطنه تبریز در آستانه دوران جدید تاریخ خود قرار گرفت، بسط اندیشه خردگرایی ممکن نبود.

به طور کلی، اندیشه عرفانی، رویکردی نخبه گرا به عالم و آدم دارد. عارفان منزل«در دایره حیرت» دارند و«بنیاد عمر را بر باد» می دانند، در حالی که برای اندیشورزی، شرط اول قدم آن است که، اصل را بر بقا بگذاری.

اندیشه عرفانی که در دایره حیرت آغاز و در وادی حیرت اندر حیرت پایان می پذیرد، نمی تواند در عالم و اجتماع انسانی منشا اثر باشد.

وقتی انسان کاملی که دارای چهار صفت ایجابی«اقوال نیک، اخلاق نیک، افعال نیک و معارف»است و عزیزالدین نسفی عارف، چهار صفت سلبی«ترک، عزلت، قناعت و خمول» را نیز بر آن می افزاید، مسلم است که چنین انسانی نمی تواند برای اجتماع منشا اثر باشد. سالک عزیزالدین نسفی، به خلاف«صاحبدل» سعدی، که خانقاه را به قصد مدرسه ترک می کند تا غریق را نجات دهد، نخست به مدرسه می رود و آنگاه به خانقاه می آید، تا ظاهر را پلی قرار دهد، برای رسیدن به باطن. و باطن گرایی از بنیاد در تعارض است با اندیشورزی، به قول مولانا:

        فهم و خاطر تیز کردن نیست راه          جزء شکسته می نگیرد فضل شاه

 

خردگرایی و ساختار آموزشی

تحقیقات نشان می دهد که هوشمندی نقشی کلیدی در خلاقیت ایفا می کند. آنهایی که با هوش ترند، خلاق ترند، پس به آنها امید بیشتری هست که نظریه پردازی کنند. هنگامی که از تولید علم بحث می شود توجه به این نکته لازم است که بخش عمده دانش بشری از تفکر خلاق و واگرای ناشی از برخورد  ذهن فعال و خلاق با مسائل مختلف علمی حاصل می شود. معمولأ در هر شاخه از دانش بشری افراد زیادی مشغول به فعالیت هستند. اما همه آنها این توانایی را ندارند که بر پیکر علم چیزی بیفزایند، بلکه بخش اعظم دانش جدید و نظریات تولید شده، البته با قید عوامل مختلف دیگر، حاصل فرآیند خلاقیت و ذهن فعال افرادی است که این توانایی را دارند. اما برای ظهور چنین خلاقیت هایی بسترها و زمینه هایی لازم است. به نظر می رسد که دانشگاه ها به عنوان مراکز علمی، آموزشی و پژوهشی، مهم ترین مبنای بستر سازی فرآیند تولید علم و نظریه پردازی بشمار می آیند. لذا تاکید تعاملی بر دو بعد آموزش و پژوهش فعالیت های آموزش عالی، داشتن نظم تخصص طلبی، تاکید بر افزایشی بودن رویه های مورد استفاده، ایجاد امکانات، ارتباط تنگا تنگ جامعه و دانشگاه و بخصوص بکارگیری رویه های علمی در سازمان های دولتی و غیر دولتی و نیاز مند کردن آنان به شیوه های نوین علمی در فعالیت های جاری، خود از جمله عناصر و عواملی هستند که می توانند فرآیند تولید علم ونظریه پردازی را در جامعه گسترش دهند. ما در ایران به اندازه ی کافی دارای ذهن های خلاق هستیم اما با توجه به اینکه بسترهای لازم فوق الذکر در ایران به دلایل متعددی فراهم نیست، طبیعی است که ما شاهد نظریه پردازی و خلق نظریه های جدید کمتری باشیم.

پس می‌توان گفت که، از جمله موانع ایجاد نظریه در ایران، عدم توجه درست به ساختارهای آموزشی است. علی رغم اینکه نظریه معمولأ به صورت خود جوش و پیش بینی نشده ظهور می کند اما نمی شود از تأثیر گذاری عمیق برنامه ریزی ساختاری در نظام آموزشی چشم پوشی کرد. نظام آموزشی ما خود مانعی است بر سر راه آموزش  صحیح. برای مثال ما امروزه در کشور هیچ نظارت کاملی را بر پایان نامه ها و رساله‌های دکتری در دانشگاه ها نداریم و لذا معمولا این رساله ها به یک نظریه ی جدیدی منتهی نمی شوند و غافل از آنیم که بزرگترین دلیل نوشتن تز دکتری و نوشتن رساله، افزودن نظریه و فکر جدیدی به نظرات قبلی است و نه تکرار نظرات از پیش موجود.

از جمله ایرادات دیگری که می‌شود به نظام آموزشی ایران گرفت، که می‌تواند مانعی بر سر راه رشد نظریه‌پردازی باشد، استفاده از رویکردهای نامطلوب و ترویج آن در اماکن آموزشی می‌باشد. برای مثال، ما در ایران برای به وجود آوردن داده های مورد نیاز در سیاست گذاری های دولتی و غیر دولتی بیشتر از رویکردهای کمی، همچون رویکرد قیاسی، استفاده می کنیم و این رویکرد موضوع را در سطح می نگرد و به صورت عمومی موضوع را مورد برسی قرار می دهد، ما در رویکرد قیاسی، نظریه را آزمون می کنیم، اما برعکس رویکردهای کمی، در رویکردهای کیفی (مثلا رویکرد تفسیری) - که ما در ایران به ندرت از آن استفاده می کنیم- ما نظریه را آزمون نمی کنیم، بلکه نظریه را می سازیم و این عدم استفاده از رویکردهای کیفی در نظام آموزشی ایران، خود می تواند مانعی بر سر راه رشد نظریه پردازی باشد.

هر چند از منظر«معرفت شناسی»، روش کمی و کیفی، رویکرد متفاوتی ندارند و هر دو روش در به دنبال طرح سؤالی اساسی، در جستجوی شناخت جهان هستی و جهان واقعیت بوده و دیدگاه شناخت گرایانه و انسان گرایانه ای دارند، منتهی هر دو، اولا آغاز یکسانی نسبت به موضوع پژوهش ندارند، ثانیا موضوع را به یک شکل نمی بینند و ثالثا آن را مشابه هم بررسی نمی کنند.

در روش کیفی، با وجود این که پژوهشگر قصد آزمون فرضیه ای را ندارد، ولی این امر بدان معنی نیست که، اولا پژوهشگر قبل از پژوهش نداند در جستجوی چه چیزی هست، ثانیا پژوهشگر هیچ حدس و گمانی پیرامون موضوع مورد پژوهش خود از قبل در ذهن نداشته باشد. در اینجا منظور این است که، پژوهشگر، فرضیه ای ساختارمند و از قبل تعیین شده ای را به شکل مرسوم روش کمی در ذهن نمی پروراند.

به اعتقاد بیتس«هیچ پژوهشگری در هیچ رشته علمی نیست که تحقیقش را همانند یک لوح ننوشته آغاز کند»(بیتس، 1375: 58)

به عبارتی دیگر، باید گفت که، در مورد فرضیه، انعطاف پذیری وجود دارد، به همین دلیل اطلاعات به دست آمده،تحلیل ها و نتایج تحقیق را هدایت و فرضیه ها را شکل می دهند، لذا، فرضیه آزمایی هدف رویکرد کیفی نمی باشد، بلکه هدف آن فرضیه سازی است.

پس با توجه به اینکه، درپژوهش کیفی، پژوهشگر قصد شناخت واقعیتی را دارد تا به توضیح، توصیف و تفسیر آن بپردازد، در نتیجه، قصد«اجرای نظری»ای را در ذهن نمی پروراند، ولی بعد از جمع آوری اطلاعات، در تحلیل ها می تواند از نظریه های موجود کمک گرفته و نتایج را تحلیل و تبیین کند، در واقع، در رویکرد کیفی، از عمل یا واقعیت موجود موضوع به سمت نظریه می روند.

در نتیجه، پژوهش های کیفی در صورت خوب انجام گرفتن، نسبت به روش کمی، بیشتر می توانند به تبیین نظریه ای بیانجامند. ضمنا پژوهشگر کیفی مجبور است که به نظریه های زیادی شناخت و اشراف داشته باشد، تا بتواند در تحلیل نتایج از آنها بهره ببرد، که البته این امر، یکی از مشکلات و سختی های روش کیفی است.

در نتیجه، در صورتی که، پژوهشی کیفی به صورت دقیق، در مقیاسی کوچک اطلاعاتی یافته و سپس بتوان در مکان و زمان دیگری همان روش را تکرار کرد، در صورت یافتن پاسخ مشابه، امکان تعمیم نتایج میسر می شود، بدین ترتیب، انتقاد تعمیم ناپذیری روش کیفی نیز حل می شود.

ایراد دیگری که به ساختار نظام آموزشی در ایران می‌توان گرفت، عدم تزریق اعتقاد به ارزشمند بودن دیالوگ می باشد. در نظام آموزشی ایران به ما آموخته می‌شود که در دیالوگ حتما یکی باید پیروز میدان باشد، اما غافل از آنیم که دیالوگ فی نفسه به اصلاح باورها و رشد فکری و فربه سازی علمی – معرفتی می انجامد. همچنان که سقراط در دیالوگ هایش در صدد رفع باورهای غلط بر می آمد اما در نهایت، یک تعریف مشخص و نهایی را به شاگردانش نمی داد، تا راه نظریه پردازی را برای آنها باز بگذارد. در فرهنگ آموزشی ما ارجاع به نظرات گذشتگان در حکم وحی منزل است و در دیالوگ‌هایمان به شدت از آن دفاع می‌کنیم و کمتر فرهنگ جسارت گستاخی در رد آن را داریم. اما درست این است که علی رغم احترام به گذشتگان، باید با فکری باز، فکر آنها را باز اندیشی کرد تا به نظریات جدیدی دست یافت، در نظام آموزشی ما به جای این که به ما بیاموزند که، سکوت در برابر بزرگان گر چه نشان ادب است ولی آن به که به وقت مصلحت در سخن کوشی، به ما می‌آموزند که تکیه بر جای بزرگان نتوان زذ به گزاف. به قول یک متفکر غربی هر علمی که در فراموش کردن بنیان‌گذارانش تردید از خود نشان دهد، دیری نخواهد پایید. پس می‌توان گفت که، از موانع آموزشی بر سر راه نظریه‌پردازی در ایران این است که: به ما آموخته نمی‌شود که، ارسطو وار بگوییم که: افلاطون را خیلی دوست داری ولی حقیقت را بیشتر.

برای کاهش چنین کاستی‌هایی در ساختار نظام آموزشی در ایران می‌توان پیشنهادهایی را صورت داد، از جمله:

1) دامن‌زن به رقابت‌های علمی در سطح دانشگاه و بین گروه‌های آموزشی

2) مقررات و آئین‌نامه‌های دانشگاه‌ها، خلاقیت‌ورزی علمی را تسهیل کند

3) دانشگاه‌ها از شکل سنتی مصرف‌کننده علم به تولید تغییر جهت دهند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نتیجه‌گیری

 نتایجی که ازاین کارتحقیقی درراستای موانع رشد نظریه پردازی درایران گرفته می شود درجهت رد نظریه کهولت تمدن و تایید نظریه افول عقل گرایی و حمله مغول می باشد. در رد نظریه کهولت تمدن که در اینجا آنرا به مرگ نظریه ها تعمیم داده ایم باید گفت که نظریه ها هرگز نمی میرند، بلکه در مواجهه با شرایط جدید باز اندیشی میشوند و در واقع علم به صورت انباشتی رشد می کند و خبری از کهولت نظریه نیست اما متاسفانه در ایران، گرایش به اعتقاد به عدم رشد علم به صورت انباشتی، خود مانعی بر سر راه رشد علم و نظریه پردازی شده است.در تایید نظریه حمله مغول، در راستای موانع رشد نظریه پردازی در ایران، باید گفت که، اثرات ناشی از حمله مغول، زمینه های ظهور صنعتی شدن و رشد سرمایه‌داری را که باید در چند سده بعد در ایران بوجود می آمد، از بین برد، پس زمانی که غرب، به دنبال یافتن نظراتی برای حل معضلات ناشی از صنعتی شدن، از جمله رشد جمعیت شهری، بود، ما در ایران شاهد از بین رفتن آن زمینه ها در چند صد سال قبل با حمله مغول بوده‌ایم.

و در تایید نظریه افول عقلگرایی، در راستای موانع رشد نظریه‌پردازی در ایران، باید گفت که، بعد از اواسط قرن پنجم هجری ما شاهد چیرگی متشرعان بر نظام آموزشی ایران بوده ایم، برای مثال در نظامیه بغداد ما شاهد سلطه تام متشرعی همچون غزالی هستیم و از طرف دیگر فیلسوفی همچون سهروردی را بر روی چوبه دار می بینیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و ماخذ:

1)   آزادارمکی، تقی، اندیشه اجتماعی متفکران مسلمان از فارابی تا ابن خلدون، سروش، 1336

2)   کوستر، آرتور، خوابگردها، ترجمه منوچهر روحانی، تهران حبیبی، 1361

3)   ابن خلدون، عبدالرحمان، مقدمه ابن خلدون، ترجمه پروین گنابادی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1359، جلد اول

4)   بیتس دانیل و فرد پلاگ، انسان شناسی فرهنگی، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، انتشارات علمی، 1375

5)   مارکوزه، هربرت، خرد و انقلاب، ترجمه محسن ثلاثی، تهران- نشر ثالث، 1388

6)   طباطبایی، سیدجواد، درآمدی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، تهران- نشر کویر، 1388

7)   تودارو، مایکل، توسعه اقتصادی در جهان سوم، ترجمه غلامعلی فرجادی، نشر سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی